نشريه سينما تئاتر ::

 

خوشبختانه ، خوشبختم !




فرهاد آئیش متولد 1331 در شمیران است . از کودکی به کارهای هنری علاقه داشته و می­گوید در ابتدا راه و ساختمان خوانده اما بعد پشیمان شده و برای تحصیل در رشته عکاسی و سینما راهی کالیفرنیا شده است . مدتی در دانشگاه برکلی به عنوان مدیر لابراتوار عکاسی به کار مشغول بوده و سپس در همان دانشگاه به تدریس پرداخته و همزمان نیز با یک گروه آمریکایی کار پرفورمنس آرت انجام می­داده است . سپس با تشکیل یک گروه تئاترشروع به اجرای نمایش­های ایرانی کرده و پس از سفر به ایران همچنان به فعالیت این زمینه ادامه می­دهد .

                                                         

 

 

* پس از بازگشت به ایران چه کارهایی انجام دادید ؟

 

تعدادی کار تئاتری نوشته خودم بود از جمله "چمدان" ، "هفت شب با مهمان ناخوانده" ، "کمدی شام آخر" ، "کمدی شام اول" ، "تفسیر 32دقیقه از ماجرا" ، "پنجره­ها" و همچنین در چند نمایش مانند "خانواده تت" ، "گزارشی به آکادمی" ، "هنر" ، "شب روی سنگفرش خیس" ، "دختر گل فروش" هم بازی کردم . در کنار تئاتر در چند فیلم هم بازی کردم ، مثل "نورا" ، "عزیزم من کوک نیستم" ، "عروس خوش قدم" ، "شب­های تهران" و "مکس" . هم اکنون نیز فیلم "نصف مال تو ، نصف مال من" را روی اکران دارم  و دو فیلم "خواستگار محترم" و "در شهر خبری نیست ، هست" هم آماده نمایش هست .

 

* چه شد که به بازیگری رو آوردید ؟

 

به عقیده من علاقه به هنر ریشه در کودکی افراد دارد ، می­توان گفت بخش اعظم آن ژنتیکی بود و بخشی نیز تربیتی می­باشد . اما آنچه که از کودکی در من روشن و آشکار دیده می­شد این بود که به درس و مشق و کلاس گرایشی نداشتم و اصولا مسائل جانبی قضیه توجه مرا به خود جلب می­کرد . مثلا روی حرکات ، طرز صحبت کردن ، راه رفتن معلم و افراد تمرکز داشتم به همین علت خصوصیات روانی آن­ها را خیلی خوب درک می­کردم و همین باعث می­شد روی درس تمرکز کافی نداشته باشم . مادرم مدیر مدرسه بود و همیشه فکر می­کرد من بچه کم حواسی هستم و مشکل فکری دارم . هنوز هم همینطور است و این خود یک کاراکتر است ، من بازیگری یا نویسندگی را انتخاب نکردم ، بلکه به من تحمیل شد و سرنوشت من این بود . حتی خاطره­ای از دوران دبستان خود دارم ، وقتی که حتی نمی­دانستم تئاتر چیست ، یک روز ناظم مدرسه از پشت بلندگو اعلام کرد کسانی که برای جشن آخر سال مایل هستند در تئاتر بازی کنند ، بعدا خودشان را به من معرفی کنند .

                                                        

خوب به خاطر دارم که بدون لحظه­ای درنگ به سمت ناظم دویدم و او با عصبانیت فریاد زد "حمال ! الان نه ، بعدا بیا" . این عکس العمل من ناخودآگاه بود . در دوران جوانی هم تصمیم نداشتم سمت بازیگری بروم به همین دلیل سینما را انتخاب کردم چون فکر می­کردم به فیلمبرداری علاقمند هستم و پس از رشته سینما ، به عکاسی گرایش پیدا کردم . اما در انتها با یک گروه تئاتر همکاری کردم . در واقع هیچ برنامه ریزی برای بازیگری نداشتم ، مثل این بود که ناگهان یک روز متوجه شدم یک بازیگر ، نویسنده و یا کارگردانم ، همه چیز خود به خود اتفاق افتاد .

 

* از موقعیت و جایگاه فعلی خود راضی هستید ؟

 

البته چون من به کار هنری علاقمند هستم و این یک شعار نیست و از صمیم قلب می­گویم ، هنر و پروسه آن برایم خیلی مهم و با ارزش است . الویت را روی لذت و آسایش گروه می­گذارم چون در عمل تاثیر مثبت روی کیفیت کار می­گذارد و حتی وقتی گروه خوشحال است و از کار لذت می­برد مطمئنا آن نمایش برای مخاطب هم لذت بخش خواهد بود و خود من این روند و پروسه را بیش­تر از نتیجه دوست دارم . می­توانم بگویم من آدم خوشبختی هستم چون از کارهایی که انجام می­دهم لذت می­برم .

                                                      

                                   

 

* برخوردتان با نقشی که قرار است ایفا کنید چگونه است ؟

 

پس ازسال­ها کار و ممارست به این نتیجه رسیده­ام که باید با نقش بدون هیچ قضاوت و پیش داوری برخورد کرد . باید ابتدا آن را مطالعه کرد و کلیتش را حس نمود و سپس بررسی کرد که آیا می­توان با آن نقش و شخصیت ارتباط برقرار کرد یا نه . به عقیده من رسیدن به یک نقش اشراقی است و مانند یک جرقه اتفاق می­افتد . وقتی بازیگری با یک نقش و کاراکتر ارتباط برقرار می­کند و آن را دوست دارد به این معناست که با آن شخصیت یک ارتباط ناخودآگاه که معلوم نیست در کدام بخش از ضمیر او قراردارد ، برقرار ساخته . من برای رسیدن به یک نقش در ابتدا آن را آنالیز و تشریح نمی­کنم ، حتی مطالعه روانشناسی و اجتماعی هم راجع به نقش نمی­کنم .از کل به جزء می­رسم ، یک حس کلی از نقش می­گیرم و با اعتماد و به طور سیال به آن زندگی می­کنم . به مرور جزئیات و اجزا و شاخ و برگ نقش پیدا می­شود . مطمئنا در این پروسه من فقط به نقش فکر می­کنم و بعد در ادامه آن حس اولیه . مطالعات روانشناسی ، سیاسی ، اجتماعی ، انسانی و یا هر جست­وجوی دیگری که فیلمنامه و یا نمایشنامه ایجاب می­مند را پی گیری می­کنم . فکر می­کنم تقریبا اغلب بازیگران حرفه­ای در ابتدای کار جرقه­ی یک حس کلی با آن نقش پیشنهادی خود دارند . هنر یک مقوله علمی نیست که بتوان با سیستم علمی نیز با آن رو­به­رو شد . سعی شد در یک دوره­ای به بازیگری همچون نگاهی که استانیسلاوسکی داشت ، برخورد شود اما به عقیده من این فقط یک سعی و تلاش بوده تا چیزی که میلیاردها بعد دارد . این در واقع شاخ و برگ دادن به آن چیزی بود که من در ابتدای کار به طور حسی به آن رسیده بودم . برخورد من با نقش کاملا حسی است اما در جریان کار که قرارمی­گیرم از یک سری تکنیک­ها برای غنی­تر شدن کار استفاده می­کنم که البته این مربوط به دانش یک بازیگر است .

                                                           

       

 

* بازی کدامیک از بازیگران خارجی و ایرانی را می­پسندید و یا تحت تاثیر کدامیک از آن­ها هستید ؟

 

جوان که بودم شاید در دوره­ای کوتاه تحت تاثیر بازیگرانی مانند آل پاچینو ، مارلون براندو و داستین هافمن قرار داشتم اما این تاثیر پذیری بیش­تر از آن تصویری بود که خود بازیگر و یا هالیوود از آن­ها ساخته بود ، اما اگر از نظر بازیگری به موضوع نگاه شود درست مانند این است که بگوئیم کدام میوه خوشمزه تر است . چون در طبیعت میوه­های مختلف با طعم­های گوناگون وجود دارد و اگر یک نفر فقط برای مثال علاقه به انگور داشته باشد به نظر من ذائقه­اش اشکال دارد زیرا نتوانسته مزه­های دیگر را کشف و با آن­ها ارتباط برقرار کند . من همه میوه­ها را دوست دارم ، هرکدام هم مزه خاص خود را دارد اما در دوره­های مختلف با توجه به نیاز ذائقه­ام به یکی از آن­ها گرایش پیدا می­کنم . بازیگران بسیار قوی هم در غرب و هم در ایران وجود دارند که هر کدام ویژگی­های خاص خود را دارند .

                                                   

به نظرم کسانی که توانسته­اند در عمل خود را بین مردم ، منتقدان و همکاران ثابت کنند ، موفق هستند . به هر حال هر کسی بی دلیل مشهور نمی­شود ، البته بین جوان­ترها ممکن است در یک دوره­ی کوتاه یک بازیگر جوان معروف شود اما پس از مدتی حذف می­شود . خیلی از بازیگران هستند که من تحسین­شان می­کنم ، مثل نقاشی یا موسیقی نمی­توان گفت فقط به موتسارت و یا بتهوون علاقمندم ، نمی­شود این­ها را با هم مقایسه کرد ، در مورد بازیگری هم همینطور است . اما آنچه که خیلی مایلم بگویم این است که بازیگران ایرانی بسیار قوی داریم که در مقایسه با بازیگران غربی از توانایی­های بسیار بالایی برخوردار هستند اما سینمای ایران به دلیل فقر و کمبود­هایی که دارد مانع دیده نشدن آن­ها می­شود . ایران از نظر صنعت سینما بسیار فقیر می­باشد ، به هر حال ما شناگران قابلی داریم ولی وقتی قرار باشد در یک حوض کوچک شنا کنند دیگر جایی برای عرض اندام نمی­ماند . فرق ما با غربی­ها فقط در موقعیت و شرایط است .

 

* پس اجازه دهید پرسشم را به این شکل مطرح کنم ، بهترین نقشی که تا به حال دیده­اید و یا دوست داشتید آن را بازی کنید کدام است ؟

 

من یک بازیگر هستم و دوست ندارم خودم را در یک طبقه بندی خاص قرار بدهم ،شاید یک دوره­ای مثلا تحت تاثیر داستین هافمن بودم اما الان وقتی نگاه می­کنم می­بینم به جز این بازیگر­های مطرح و ستاره که انسان به راحتی تحت تاثیرشان قرار می­گیرد و بازیگران توانمندی وجود دارند که در حد آن­ها شهرت ندارند مثل جودی فاستر و بسیاری دیگر . یا گاهی ما پیش داوری از بازیگران داریم که خوش تیپ و یا خوش چهره هستند و تصور می­کنیم این بازیگران به دلیل تیپ و چهره خود به ستاره تبدیل شده­اند مانند لئوناردو دی کاپریو . شاید در ابتدای کار بازیگر توانمندی نبود اما به مرور زمان رشد کرده و بدل به یک ستاره سینما شد . درایران نیز چنین نمونه­هایی داریم مثل بهرام رادان و خیلی­های دیگر که پس از یک مدت زمان تبدیل به بازیگران توانمندی شدند . این فقط مختص به چهره و تیپ آن­ها نبوده بلکه این بازیگران علاوه بر این دو فاکتور از توانمندی لازم هم برخوردار بودند . در حال حاضر تعداد زیادی از جوانان خوش چهره و خوش تیپ وجود دارند که پشت صف­های سینما ایستاده­اند اما نمی­توانند وارد شوند . در سینمای ایران بازیگران مختلف در سطوح گوناگون وجود دارند که هرکدام به نوعی یک ستاره محسوب می­شوند مانند اکبرعبدی در زمینه طنز مردمی ، پرویز پرستویی ، رضا کیانیان ، آتیلا پسیانی ، گلاب آدینه ، گوهر خیراندیش و بسیاری دیگر که نمی­توان تک­تک نام برد .

                                                               

               

 

* نقشی که همیشه دوست داشتید به شما پیشنهاد شود ، کدام است ؟

 

در یک مقطعی در تئاتر نقش مکبث را خیلی دوست داشتم بازی کنم ، البته در حال حاضر به عنوان کارگردان طرح­هایی برایش دارم که دیگر بازی درآن نقش برایم مهم نیست. و در یک زمانی هم یادم هست نقش آل پاچینو در فیلم "بوی خوش زن" که در نقش مرد نابینا رانندگی می­کرد را خیلی دوست داشتم بازی کنم . اما الان دیگر گرایش به بازی در این نقش را ندارم ، همین نقش­هایی که اکنون به من پیشنهاد می­شود برایم قابل توجه است .

 

*سکانسی که زمان اجرا انرژی زیادی از شما گرفته باشد در کدام فیلم اتفاق افتاده ؟

 

در فیلم "مکس" صحنه­ای بود که باید حسی اجرا می­کردم ، سکانس بسیار بزرگی بود و تعداد زیادی از هنروران نیز در آن بازی داشتند . زمان زیادی صرف این سکانس شد ، تقریبا بیست و دو ساعت طول کشید .

 

* مشخصا کدام سکانس بود ؟

 

همان سکانسی که در خانه هنرمندان نشسته­ایم و تعدادی هنرمند برای مصاحبه با من در آن جا حضور داشتند و قرار بود من پس از یک سخنرانی قطعه­ای موسیقی اجرا کنم . یک سری مشکلات تکنیکی داشتیم ، مثلا من صبح ساعت شش لباس پوشیده و آماده نشسته بودم اما ساعت چهار صبح روز بعد نوبت به من رسید ! اصلا "مکس" جزء خاطرات خیلی خوب من است . یکی از کارهایی بود که بچه­ها در طول فیلمبرداری از آن لذت بردند و در کل همه خوب بودند . در فیلم "عروس خوش قدم" هم اولین سکانسی که بازی داشتم ، برای رسیدن به حس برایم دشوار بود . به همین خاطر کارگردان فیلم لطف کردند و یک ساعت و نیم کار را تعطیل کردند تا من وقت کافی برای کار روی نقشم داشته باشم . آقای اسکندری هم که آن جا تشریف داشتند لکه­هایی روی صورت من گذاشتند که خیلی کمک کرد ودر این میان کارگردان هم فضا را آماده کرد . شاید بتوان گفت سخت­ترین لحظه برای من آن موقع بود .

 

* و سکانسی که از آن خیلی لذت برده باشید کدام بوده ؟

 

سکانس­هایی که بیش­تر چالش برانگیز بودند و توانستم در آن­ها موفق باشم برایم لذت بخش بودند . مثلا در فیلم "شب­های تهران" سکانسی وجود دارد که من دچار روان پریشی هستم و باید زنی را که در ماشینم نشسته به قتل برسانم . از طرفی به دلیل توهمی که داشتم فکر می­کردم این زن همسر من بوده و باید عاشقش باشم ، صحنه خیلی ظریف و پرچالشی بود و فکر می­کنم تا حد قابل توجهی در آن موفق بودم ، حداقل خودم راضی هستم . به غیر از چالش برانگیز بودن یک سکانس ، گروه و مجموعه­ای که با هم در حال کار هستیم نیز باعث می­شود از کار لذت ببرم مانند فیلم "مکس" . آنقدر همه گروه خوب بودند که آدم از کار لذت می­برد مثل سکانس­هایی که در شمال می­گرفتیم و این­ها همه جزو خاطرات خوب من به حساب می­آیند .سکانس دیگری در این فیلم وجود دارد که من صادقانه گریه می­کردم و این خیلی جالب بود که با دیدن دستشویی (مستراح) احساساتی شده و شروع به گریه ­کنم . هم سخت بود و هم بامزه ، چون دوست نداشتم به دروغ گریه کنم . یکی از اعضای گروه پیشنهاد داد از قطره چشم استفاده کنم اما قبول نکردم و گفتم دوست ندارم در آینده وقتی فیلم را نگاه می­کنم به خاطر دروغی که گفتم از خودم خجالت بکشم . دوست داشتم خودم باشم و هدف فقط جذب مخاطب نیست بلکه خود من هم خیلی اصرار دارم در آن لحظه صادقانه زندگی کنم .

                                                         

 

* کدامیک از نقش­هایی که تاکنون ایفا کرده­اید به شخصیت خودتان نزدیک­تر بوده است ؟

 

یکی از روش­هایی که در بازیگری از آن استفاده می­کنم این است که نقش را در خودم پیدا می­کنم . هر شخصیتی را که به من پیشنهاد می­شود و آن را می­پذیرم یک فصل مشترک با آن دارم و روی همان سرمایه گذاری می­کنم . در واقع هر نقشی که تا به حال بازی کرده­ام به نوعی هم خود من بوده و هم آن کسی که قرار بوده بازی کنم . حتی وقتی در نقش رحمت در فیلم "شب­های تهران" که یک قاتل و آدم روانی است هم همین کار را انجام دادم . به همین دلیل هم در خیلی از صحنه­ها یک قاتل کلیشه­ای نیستم ، یک ظرافت­هایی در رفتارش وجود دارد که خاص خود من است . منظورم این است که با خودم فکر می­کردم اگر روان پریش بودم و چنین شخصیتی داشتم چطور می­شد و یا مثلا در فیلم "نورا" که باید نقش یک مرد روستایی خشن که قاچاق چوب می­کرد را بازی می­کردم سعی داشتم از خودم هم چیزی داشته باشد ، اما شخصیت مکس شباهت­های زیادی با خود من داشت و از خیلی جنبه­ها ، موقعیتش شبیه سال­های اولی بود که به ایران آمده بودم ، آدم ساده­ای که تازه از خارج به ایران آمده بود . تفاوت من با مکس نوع هنری بود که ارائه می­داد و اگرچه به آن هنر احترام زیادی قائلم اما سلیقه من آن نوع از هنر نیست . در تئاترهایی هم که بازی می­کنم نیز همینطور است ، در واقع چالش اصلی من برای بازی در یک نقش این است که چگونه درعین حال که خودم هستم خیلی هم از خودم دور باشم ، به تعبیر دیگر نقش را از فیلتر خودم می­گذرانم .

 

* چطور کار در ایران را شروع کردید ؟

 

در آمریکا تئاتر کار می­کردم و حدودا بیست سال آن جا بودم . از آرزوهایم این بود که یکی از تئاترهایم را روی صحنه تئاتر شهر اجرا کنم ، یک حس نوستالژیک برایم داشت . تا اینکه نمایشنامه "چمدان" را انتخاب کردم و به ایران آمدم ، آن زمان کسی را نمی­شناختم بر حسب اتفاق با آقای حسین عاطفی که اتفاقا آن روزها با خانم خوروش در حال تمرین یکی از نمایشنامه­های کوتاه و تک نفره من به نام "نقش زن" بودند ، آشنا شدم . دوست عزیزم احمد دامود مرا به آقای جعفری ، مدیر تئاتر شهر آن دوره معرفی کرد و من هم نمایشنامه­ام را به او ارائه دادم . به این ترتیب نمایشنامه برای کسب مجوز اجرا به مرکز هنرهای نمایشی ارسال شد و من هم با پشتکار هر روز پی گیری می­کردم چون تصمیم داشتم به آمریکا برگردم و خیلی اصرار داشتم کار دو ماهه تمرین و اجرا شود و همینطور هم شد . شب سوم اجرا به آمریکا برگشتم اما این اتفاق خیلی برایم دلچسب بود به همین دلیل مدام در آرزوی بازگشت به ایران بودم تا اینکه آقای نصیریان به آمریکا آمدند . من هم که از کودکی عاشق ایشان بودم نه فقط به عنوان یک هنرمند ، بلکه به عنوان یک انسان شریف که درست هم حدس زده بودم . طرحی در ذهنم جرقه زد ، نمایشی را نوشتم که من و آقای نصیریان باید آن را روی صحنه اجرا می­کردیم . وقتی نمایشنامه را به ایشان دادم پذیرفتند و بعد هر دو شروع به تمرین کردیم . این نمایش را در آمریکا ، کانادا و اروپا اجرا کردیم و در ادامه در تئاتر شهر تهران هم به مدت چهل شب روی صحنه رفت. آن زمان بود که فهمیدم من باید این جا کار کنم ، اما در آن مقطع به دلیل اینکه هنوز در آمریکا زندگی می­کردم و خانه و زندگی­ام آن جا بود ، آمادگی بازگشت به ایران را نداشتم . بعد از دو یا سه سال که شرایط برایم مهیا شد به همراه خانم مائده طهماسبی به ایران برگشتیم . پیشنهاد خاصی نشد اما به هر حال دوستان کمکم کردند و خیلی هم شانس آوردم و یکی از طرح­های آبزوردم را روی صحنه بردم .

                                                              

 

 

* آیا در زندگی شخصی هم روحیه طنزپردازی دارید ؟

 

جوان­تر که بودم این روحیه و انرژی را داشتم اما حالا که پیرتر شده­ام آن انرژی و روحیه طنزپردازی را بیش­تر در نوشته­ها و بازی­هایم ارائه می­دهم و دیگر حوصله اینکه در مهمانی­ها گل مجلس شده و همه را بخندانم ، ندارم و ترجیح می­دهم ساکت بوده و تماشا کنم و گاهی هم یک چیزی می­پرانم . آدم بی نمکی نیستم و همینطور خیلی جدی و تلخ هم نیستم ولی با تمام این حرف­ها با نمک می­نویسم .

 

* از بین تئاتر ، سینما و تلویزیون کدام را ترجیح می­دهید ؟

 

هر سه را دوست دارم ، معمولا وقتی از بچه­های تئاتری این سئوال را بپرسید می­گویند تئاتر را بیش­تر دوست دارند ، من هم قبلا این نوع آرمان گرایی را داشتم ، اما حقیقتا خیلی بی مهری به سینماست که بگوئیم تئاتر بهتر است چون سینما چالش­های خاص خود را دارد ، هر روز یک سکانس تازه فیلمبرداری می­شود و سکانس­های بعدی شروع می­شود و این یعنی تازه­گی در سینما وجود دارد اما در تئاتر بیش­تر تکرار است . تلویزیون هم اگر محدودیت­ها و مشکلات مالی نداشته باشد ، مقوله قابل توجهی است . تلویزیون چیزی بین تئاتر و سینماست ، هم حس تئاتر و هم حس سینما دارد . من عاشق هر سه هستم . امروزه از بد روزگار به تلویزیون پناه می­برند ، اما برای من اینطور نبوده است ، همیشه با عشق به طرف تلویزیون رفتم چون فکر می­کنم از این راه با اقشار بیش­تری ارتباط برقرار می­کنم . اگر بتوانم بدون اینکه سلیقه خودم را تنزل دهم و کاری ارائه کنم که هفتاد میلیون مردم از شهر و روستا ، از آن لذت ببرند آن وقت احساس می­کنم هفتاد میلیون از تنهایی من کم شده است . وقتی خوشحال هستم که دوستان بیش­تری داشته باشم .

 

* اگر الان فرشته­ای بخواهد یکی از آرزوهای شما را برآورده سازد ، چه آرزو می­کنید ؟

 

آرزو می­کنم تا روزی که زنده هستم درد جسمی و روحی نداشته باشم و با مرگ ناگهانی بمیرم و ریز ریز از پا در نیایم .

 

* فلسفه زندگی شما چیست ؟

 

چه پرسش سختی! نمی­دانم ، فلسفه خاصی ندارم و طبق فلسفه خاصی پیش نمی­روم . همیشه خودم بودم و بر اساس احساسات و وجدانم عمل می­کنم . تا به امروز بیش از آن که بدانم چکار می­کنم ، گیج و گمگشته بوده­ام بنابراین دروغ بزرگی است اگر بگوییم دنباله­رو فلسفه خاصی هستم . کسی که در زندگی فلسفه خاصی دارد براساس آن هم رفتار می­کند در نتیجه اعمال و رفتارش هارمونیک است ، درست برعکس من .

 

* به نظر می­رسد پشت این به تعبیر شما "بی فلسفه بودن" ، فلسفه بزرگی نهفته است . به این ترتیب که شما در زمان حال یعنی لحظه ناب زندگی می­کنید .

 

بله! یک واقعیت است ، گاهی فکر می­کنم اگر کمی آینده­نگر بودم و یا از گذشته­ام بیش­تر درس می­گرفتم بهتر می­شد، اما طبیعت من این طور نیست و خیلی سریع در لحظه قرار می­گیرم .

 

* شاید به همین دلیل است که همیشه شاد و سرحال هستید .

 

بله نسبتا خوشحالم ، گاهی اوقات هم غمگینم ، اما غم را هم دوست دارم .

 

* چه چیزهایی شما را غمگین می­کند ؟

 

خیلی چیزها ، در طول روز حداقل دو،سه بار غمگین می­شوم ، مثلا نگاه مادرم که دیگر آن انرژی سابق را ندارد و درد دارد ، همین دقایقی اشک مرا در می­آورد . حتی پرندگان و حیوانات گاهی باعث غمگینی من می­شوند. در کوچه­ی ما گربه­ای هست که شل می­زند ، وقتی آن را می­بینم غمگین می­شوم . از این­ها گرفته تا مسائل اجتماعی و غیره ، تصور کنید در کشور ما موضوعات کافی برای غمگین شدن وجود دارد ، اما زود هم خوشحال می­شوم . یک نسیم مرا خوشحال می­کند . آدم بی مسئولیتی نیستم ، در قبال دنیا احساس مسئولیت می­کنم منتها در حد توانم . همین که چیزی می­نویسم و کارگردانی می­کنم و یا با اطرافیانم مهرورزی می­کنم و در حد توان مالی خودم گاهی کمک می­کنم ، بیش­تر از این را در رسالت خود نمی­بینم . به همین دلیل وجدانم زیاد تحریک نمی­شود . یک انسان عادی و معمولی هستم ، زندگی خودم را دارم و خوشبختانه خوشبختم . البته گاهی دچار ناراحتی و التهاب می­شوم اما اصلا این حالت را دوست ندارم . هرگز افسرده نمی­شوم ، به نظرم التهلب و دیپرس شدن خیلی حالت بدی هستند اما غمگین شدن ، نه . چون انسان با غم و شادی­هایش با دنیا و هستی ارتباط برقرار می­کند . کسانی که نه غمگین می­شوند و نه خوشحال ، ارتباط کم­تری با هستی خود برقرار می­کنند و من با هستی ارتباط دارم . طوری که گاهی اوقات با خود می­گویم شاید بهتر بود این ارتباط را نداشتم .

 

* آرزویی داشته­اید که تا به حال برآورده نشده باشد ؟

 

نه ، فکر نمی­کنم . آرزوهایم همیشه کوچولو بودند و من به همه آن­ها رسیده­ام . در حال حاضر زندگی آرام و عاشقانه­ای دارم ، در زندگی به عشق و آرامش خیلی اهمیت می­دهم . اگر آن فرشته­ای که گفتید دوباره بیاید ، به عنوان آرزوی دوم از او می­خواهم رابطه خانوادگی من را همینطور که هست، حفظ کند . من و همسرم خیلی با هم در صلح و آرامش زندگی می­کنیم . هم سلیقه و هم نظرهستیم و هر دو انعطاف پذیریم و عشق در زندگی­مان وجود دارد .اینکه کار کنیم خسته به خانه برگردیم و غذا درست کنیم ، این برای ما کافی است . زندگی یعنی همین و ما بیش­تر از این چیزی نمی­خواهیم .

 

* بهترین تعریفی که تا به حال در باره خودتان شنیده­اید ؟

 

آدم خوبی هستی .

 

* چند جمله ناقص می­گویم شما کامل کنید :

 

اصولا من انسانی هستم که ...... نمی دانم دارم چکار می­کنم !

 

من بازیگری هستم که ....... با تمام وجودم بازی می­کنم .

 

من فیلمی را دوست دارم که ...... به من خوش بگذرد .

 

از نظر من بازیگری شیوه­ای است که ....... در زندگی آدم روان و جاری­ست .

 

یک بازیگر حرفه­ای کسی است که ....... زندگی فردی­اش را از زندگی هنری خود نتوان تفکیک کرد و یکی باشد .

 

باور دارم که ....... هستی ، هست .

 

فکر می­کنم که ....... گرسنه­ام !

 

می­دانم که ....... زیاد نمی دانم .

 

تنها در صورتی آن چیزی را می­خواهم بدست بیاورم که .......... خدا بخواهد .

 

* کدام بخش یک مجله سینمایی را می­پسندید ؟

 

چون حرفه­ و شغلم این است بخش تخصصی و تکنیکی آن را ترجیح می­دهم . البته آن را به همه توصیه نمی­کنم .

 

* چه پیشنهادی برای مجله سینما تئاتر دارید ؟

 

کارتان راهمینطور که هست ادامه بدهید .

 

 

 

 

 

سوتیترها :

 

یکی از روش­هایی که در بازیگری از آن استفاده می­کنم این است که نقش را در خودم پیدا می­کنم

 

 

می­توانم بگویم من آدم خوشبختی هستم چون از کارهایی که انجام می­دهم لذت می­برم 

 

 

 

 

من بازیگری یا نویسندگی را انتخاب نکردم ، بلکه به من تحمیل شد و سرنوشت من این بود

 

 

معمولا وقتی از بچه­های تئاتری این سئوال را بپرسید می­گویند تئاتر را بیش­تر دوست دارند ، من هم قبلا این نوع آرمان گرایی را داشتم ، اما حقیقتا خیلی بی مهری به سینماست که بگوئیم تئاتر بهتر است چون سینما چالش­های خاص خود را دارد

 

 

 

 

 

 

 

 




چاپ این مطلب |ارسال این مطلب | دفعات بازديد 1557 |

 
منوي اصلي
گفتگوها
Login






 مشکل در ورود به سيستم؟
 کاربر جديد؟ !عضو شويد