نشريه سينما تئاتر ::

 

گفت و گو با ادوارد آلبی،نمایشنامه نویس آمریکایی




ادوارد فرانکلین آلبی سوم دوازدهم مارس سال 1928 در واشنگتن به دنیا آمد.این نمایشنامه نویس آمریکایی، بیش از همه به خاطر نوشتن نمایش «چه کسی از ویرجینیا وولف می ترسد» به شهرت رسید. آلبی در آثار اولیه‌اش شکل آمریکایی تئاتر ابزورد را خلق کرد که درآثار نویسندگان اروپایی نظیر ساموئل بکت ، اوژن یونسکو و ژان ژنه دیده می شد.آلبی سه بار برنده جایزه پولیتزر شده است.سه زن قد بلند، لولیتا،صبحانه در تیفانی از جمله آثار این نمایشنامه نویس بزرگ هستند.   

 

 

* گفته‌ايد كه‌ شعر گفتن‌ را در هشت‌ يا نه‌ سالگي‌ شروع‌ كرديد.

 

بله‌ و تقريبا نقاشي‌ را قبل‌ از آن‌ شروع‌ كردم.

* فكر مي‌كنيد چه‌ چيزي‌ باعث‌ شد تا بنويسيد؟

 

شايد فكر كردن‌ به‌ اين‌ مساله‌ كه‌ من‌ يك‌ نقاش، يك‌ نويسنده‌ هستم.

* دانشكده‌ را خيلي‌ زود ترك‌ كرديد، نه؟

 

بله، اين‌ يك‌ توافق‌ دو طرفه‌ بود. من‌ در خيلي‌ از كلاس‌هاي‌ سال‌ اول‌ و دوم‌ دانشكده‌ حاضر نمي‌شدم‌ و در عوض‌ به‌ كلاس‌هاي‌ جذابي‌ كه‌ دانشجويان‌ سال‌ بالايي‌ در آن ها شركت‌ مي‌كردند مي‌رفتم. به‌ همين‌ دليل‌ باوجود آموزشي‌ كه‌ براي‌ فارغ‌ التحصيل‌ شدن‌ ديده‌ بودم‌ به‌ خاطر غيبت‌هاي‌ مكرر، دروس‌ پيش‌ نيازم‌ را افتادم. اين‌ مساله‌ براي‌ مديران‌ دانشگاه‌ قابل‌ هضم‌ نبود. آن ها دو راه‌ حل‌ پيش‌ پايم‌ گذاشتند. يكي‌ اينكه‌ در كلاس‌هايي‌ كه‌ بايد حاضر مي‌شدم، حاضر شوم‌ ديگر آنكه‌ دانشكده‌ راترك‌ كنم. من‌ هم‌ ترك‌ تحصيل‌ كردم. به‌ نظر خودم‌ فارغ‌ التحصيل‌ شده‌ بودم‌ و فكر مي‌كردم‌ بايد ماهيت‌ آموزش‌ را زير سئوال‌ ببرم. برگشتن‌ به‌ كلاس‌ درس‌ يك‌ تصور ابلهانه‌ بود.

* پس‌ از آن، براي‌ كسب‌ موفقيت‌ خانه‌ را ترك‌ كرديد. اين‌ طور نبود؟

 

بله، ترك‌ كردم. اولين‌ تلاش‌ من‌ به‌ وقتي‌ بر مي‌گردد كه‌ 13 سال‌ داشتم. مادر بزرگم‌ هديه‌ كريسمس‌ كوچكي‌ به‌ من‌ داده‌ بود و من‌ چند صد دلاري‌ با خودم‌ داشتم. با چمدان‌ كوچكم‌ به‌ نيويورك‌ رفتم‌ وسعي‌ كردم‌ سوار كشتي‌ اقيانوس‌ پيما كونارد، يا هر كشتي‌ ديگري‌ - شوم. اما فهميدم‌ پول‌ كافي‌ ندارم. من‌ هيچ‌ نوع‌ برگ‌ هويتي‌ نداشتم‌ و به‌ همين‌ دليل‌ اجازه‌ نمي‌دادند سوار كشتي‌ شوم.

* مي‌خواستيد كجا برويد؟

 

هر جا، لندن‌ يا پاريس‌ احتمالا پاريس. اما نشد. پس‌ تا زماني‌ كه‌ كسي‌ پيدا شود و از نظر مالي‌ تامينم‌ كند منتظر ماندم.

* بعد از ترك‌ خانه‌ به‌ روستاي‌ گرينويچ‌ در نيويورك‌ رفتيد، دنبال‌ چه‌ چيزي‌ بوديد.

 

روستاي‌ گرينويچ‌ همان‌ فضاي‌ روشنفكرانه‌اي‌ را داشت‌ كه‌ در نيويورك‌ جاري‌ بود. جايي‌ كه‌ همه‌ي‌ آدم‌هاي‌ جذاب، آنجا بودند.

* پيدايش‌ كرديد؟

 

البته. آن‌ روزها خيلي‌ به‌ راحتي‌ مي‌گذشت‌ من‌ كارگزار نداشتم. آدم‌ مشهوري‌ هم‌ نبودم.

* وقتي‌ به‌ آن‌ جا رسيديد چه‌ كار كرديد؟

 

با تماشاي‌ تابلوهاي‌ اكسپرسيونيستي‌ انتزاعي‌ مهم، شنيدن‌ موسيقي‌ تاپ‌ معاصر كلمبيا در تئاتر مك‌ ميلان‌ و تماشاي‌ نمايش‌هاي‌ فوق‌ العاده‌ي‌ آف. آف‌ برادوي‌ به‌ يادگيري‌ ادامه‌ دادم. بازار كتاب‌هاي‌ جلد كاغذي‌ نزديك‌ بود. پس‌ وقتي‌ نمي‌توانستم‌ كتابي‌ بدزدم‌ سعي‌ مي‌كردم‌ با قيمت‌ ارزان‌ آن‌ را بخرم. سالن‌هاي‌ زيادي‌ بود كه‌ همه‌ي‌ نويسنده‌ها به‌ آنجا مي‌رفتيم. البته‌ نقاشان‌ به‌ كافه‌ي‌ كدار مي‌رفتند. تقريبا دلپذير بود. بعد از آن‌ همه‌ي‌ نويسنده‌ها دوست‌ داشتيم‌ به‌ باري‌ برويم‌ كه‌ گوشه‌ي‌ بليكر و مك‌ دو گال‌ بود وسن‌ رمر ناميده‌ مي‌شد. همه‌ دوست‌ داشتند آنجا باشند، دور هم‌ بنشينند و صحبت‌ كنند. براي‌ بودن‌ با آهنگسازان‌ جوان‌ مي‌بايست‌ به‌ اتاق‌ چاي‌ روسي‌ مي‌رفتيم‌ - اتاق‌ چاي‌ روسي‌ نه‌ - يك‌ بار، گوشه‌ي‌ جنوب‌ غربي.... هال‌ بود كه‌ اسمش‌ را فراموش‌ كرده‌ام‌ و همه‌ آهنگسازها آنجا بودند. همه‌ يكديگر را مي‌شناختيم‌ و روابط‌ دوستانه‌ داشتيم. بله‌ دوران‌ زيبايي‌ بودكه‌ حدود ده‌ سال‌ از زندگيم‌ در آن‌ گذشت. در واقع‌ دوران‌ بعد از فارغ‌ التحصيلي‌ام‌ را در آنجا گذراندم.

* زندگي‌ تان‌ را چه‌ طور تامين‌ مي‌كرديد؟

 

مادر بزرگم‌ ميراث‌ مختصري‌ به‌ من‌ داده‌ بود كه‌ ساندويچ‌ و قسمتي‌ از يك‌ آپارتمان‌ كوچك‌ پنج‌ شش‌ تا از دوستان‌ خيلي‌ نزديكم‌ را فراهم‌ مي‌كرد.گه گاهي‌ كار مي‌كردم. يكي‌ از كارهايم‌ كه‌ به‌ آن‌ علاقه‌ هم‌ داشتم‌ تحويل‌ تلگراف‌هاي‌ اتحاديه‌ي‌ غرب‌ بود، شغل‌ خوبي‌ بود. هر وقت‌ كه‌ مي‌خواستيم‌ حاضر مي‌شديم‌ و اگر واقعا با هوش‌ بوديم‌ مي‌توانستيم‌ پول‌ خوبي‌ به‌ جيب‌ بزنيم.

* چه‌ چيزي‌ شما را واداشت‌ كه‌ نويسنده‌ شويد؟

 

نمي‌دانم. وقتي‌ خيلي‌ جوان‌ بودم‌ مي‌دانستم‌ كه‌ مي‌خواهم‌ مشغول‌ يكي‌ از هنرهاي‌ مرسوم‌ شوم. به‌ همين‌ دليل‌ بود كه‌ مي‌خواستم‌ آهنگساز شوم‌ و به‌ نقاشي، طراحي‌ يا نويسندگي‌ رو آورم‌ پس‌ من‌ چنين‌ آدمي‌ بودم‌ بنابراين‌ بايد چنين‌ چيزي‌ مي‌خواستم‌ پس‌ اجتناب‌ناپذير به‌ نظر مي‌رسيد.

* لحظه‌ي‌ مشخصي‌ وجود داشت‌ كه‌ در آن‌ تصميم‌ گرفته‌ باشيد نويسنده‌ شويد؟

 

نه. لحظه‌ي‌ شنيدن‌ باخ‌ براي‌ اولين‌ بار يا تماشاي‌ يك‌ تابلوي‌ عالي‌ يا شايد هم‌ خواندن‌ تورگنيف؟ يا همه‌ اينها در كنار هم‌ مطمئن‌ نيستم. نمي‌دانم.

* نوشتن‌ اولين‌ نمايشنامه‌ شما، داستان‌ باغ‌ وحش‌ چه‌ طور اتفاق‌ افتاد؟

 

يادم‌ نمي‌آيد. فقط‌ يادم‌ هست‌ كه‌ يك‌ ماشين‌ تحرير بزرگ‌ را از شركت‌ اتحاديه‌ غرب‌ خلاص‌ كردم‌ و به‌ ساختماني‌ كه‌ با دوستانم‌ شريك‌ بودم‌ بردم‌ و نوشتن‌ اين‌ نمايشنامه‌ را شروع‌ كردم. دو هفته‌ زمان‌ برد. اسمش‌ را گذاشتم‌ داستان‌ باغ‌ وحش. تا آن‌ زمان‌ چرنديات‌ زيادي‌ نوشته‌ بودم. يك سري‌ نمايشنامه‌ نصفه‌ نيمه‌ داشتم‌ كه‌ هيچ‌ وقت‌ تماشا نكردم‌ بالاخره‌ داستان‌ باغ‌ وحش‌ را نوشتم. احساس‌ خيلي‌ عجيبي‌ داشتم:"اين‌ بدك‌ نيست‌ و حتي‌ ممكن‌ است‌ منحصر بفرد شود." اولين‌ نوشته‌ام‌ بود كه‌ مي‌توانستم‌ درباره‌اش‌ به‌ خودم‌ بگويم:"تو اين‌ را نوشته‌اي. بايد همه‌ي‌ تاثيرها را كنار گذاشته‌ باشي. به‌ قدر كافي‌ ياد گرفته‌اي. اين‌ صداي‌ توست." آن‌ موقع‌ از اين‌ موضع‌ آگاه‌ بودم. احساس‌ خيلي‌ خوبي‌ بود.

* در جايي‌ نوشته‌ شده‌ بود كه‌ فكر كرديد باغ‌ وحش، هديه‌ تولد 30 سالگي‌ شماست. درست‌ است؟

 

تقريبا - شايد تا حدودي‌ واقعيت‌ داشته‌ باشد. مي‌دانيد، من‌ در اتحاديه‌ غرب‌ تلگراف‌ها را تحويل‌ مي‌دادم. شغلي‌ كه‌ براي‌ سن‌ پايين‌ خوب‌ است. اما نمي‌شود تا 50 سالگي‌ ادامه‌ داد. پس‌ بايد به‌ فكر شغل‌ ديگري‌ بود.

* چه‌ طور مشغول‌ نوشتن‌ نمايش‌ مي‌شويد؟

توضيح‌ اين‌ مساله‌ براي‌ كسي‌ كه‌ نمايشنامه‌ ‌نويس‌ نيست، خيلي‌ سخت‌ است‌ من‌ يك‌ نمايشنامه‌ نويس‌ هستم. چون‌ شاعر خيلي‌ خوب، رمان‌ نويس‌ بد و داستان‌ كوتاه‌ نويس‌ بدي‌ نبودم. بعد يك‌ نمايشنامه‌ نوشتم‌ و فهميدم‌ كه‌ اين‌ كاري‌ است‌ كه‌ بايد تمام‌ عمرم‌ انجام‌ بدهم. فكر مي‌كنم‌ در زندگي‌ هر نويسنده‌اي‌ و هر كسي‌ درهرعصري‌ - زماني‌ وجود دارد كه‌ مي‌تواند در آن‌ لحظه‌ منحصر بفرد باشد. براي‌ آدم‌هاي‌ مختلف‌ متفاوت‌ است. مي‌دانيد، بعضي‌ها وقتي‌ 18 ساله‌اند اين‌ كار را مي‌كنند بعضي‌ها تا 50 سالگي‌ به‌ آن‌ لحظه‌ مي‌رسند. و داستان‌ باغ‌ وحش‌ آن‌ لحظه‌اي‌ بود كه‌ فهميدم‌ چيز خوب‌ و منحصر به فردي‌ نوشته‌ام. نويسنده‌ از اين‌ لحظه‌ شروع‌ مي‌كند.

* مي‌توانيد بگوييد چه‌ چيزي‌ الهام‌ آور اين‌ نمايش‌ بود؟

 

داستان‌ باغ‌ وحش؟ نه، ايده‌ي‌ خاصي‌ نبود، از گذشته؟ مطمئنا وجود داشت. بديهي‌ است‌ كه‌ من‌ دو قشر متضاد را بررسي‌ مي‌كردم. يك‌ دسته‌ آدم‌هايي‌ در مسير زندگي‌ تا بزرگسالي‌ خيلي‌ مصالحه‌ كرده‌ بودند و ديگري‌ گروهي‌ كه‌ سر هيچ‌ چيز كوتاه‌ نمي‌آمدند.و در نتيجه‌ با هم‌ برخورد داشتند. اما اين‌ فقط‌ طرح‌ كار بود. واقعا نمي‌دانم‌ هيچ‌ وقت‌ متوجه‌ نمي‌شوم. تنها نمايشي‌ كه‌ مي‌دانم‌ از كجا شروع‌ شد، نمايشي‌ بود درباره‌ي‌ بسي‌ اسميت، خواننده‌ي‌ سبك‌ بلوز در سال‌ 1937 او مي‌بايست‌ بيرون‌ از ممفيس‌ مي‌مرد. چون‌ سياه‌ پوست‌ بود و بيمارستان‌هاي‌ ممفيس، مخصوص‌ سفيد پوست‌ها بود. اگر چه‌ شخصيت‌ خود او در نمايش‌ نيست، خونش‌ در آنجا جاري‌ است‌ اما به‌ جز آن‌ نمايش‌ بقيه‌ نمايشنامه‌هايم‌ را مي‌نويسم‌ تا بفهمم‌ چرا آن ها را نوشته‌ام. چه‌ چيزي‌ در سرم‌ است‌ كه‌ نتيجه‌اش‌ نوشتن‌ نمايش‌ مي‌شود و متوجه‌ شدم‌ كه‌ بايد نمايش‌ بنويسم. مي‌نويسمش. خيلي‌ ساده‌ و آسان‌ است.

* شما خيلي‌ ساده‌ نگاه‌ مي‌كنيد.

 

خب‌ ساده‌ هست. من‌ از اين‌ نمايشنامه‌ نويس‌هاي‌ آكادميك‌ نيستم‌ كه‌ مي‌گويند الان‌ بايد يك‌ نمايش‌ درباره‌ اين‌ يا آن‌ موضوع‌ بنويسم‌ و چند تا شخصيت‌ هم‌ پيدا مي‌كنند. خيلي‌ آهسته‌ تمركز مي‌كنم. وقتي‌ غرق‌ شدم‌ مي‌توانم‌ صداي‌ شخصيت‌ها را بشنوم. آنها را بشناسم‌ و رفتارهايشان‌ را ببينم.

* زندگي‌ نويسنده‌ را چگونه‌ توصيف‌ مي‌كنيد؟ چه‌ چيزي‌ او را به‌ نوشتن‌ مي‌كشاند؟

 

تصور مي‌كنم‌ زندگي‌ هر نويسنده‌اي‌ خيلي‌ منحصر به‌ خودش‌ است. بعضي‌ها شهرت‌ زيادي‌ دارند بعضي‌ ديگر به‌ همان‌ نسبت‌ سكوت‌ مي‌كنند كسي‌ آن ها را نمي‌شناسد. كه‌ اين‌ سكوت‌ خيلي‌ دلپذير است. بعضي‌ موفقيت‌ تجاري‌ دارند و بعضي‌ ندارند. چيزي‌ به‌ اسم‌ زندگي‌ نويسنده‌ وجود ندارد. فقط‌ آن‌ زماني‌ كه‌ بالا يا هر جايي‌ نشسته‌ايم‌ و چيزي‌ مي‌نويسيم‌ وجود دارد كه‌ آن‌ هم‌ براي‌ هر نويسنده‌اي‌ احتمالا خيلي‌ خاص‌ و فردي‌ است.

* به‌ عنوان‌ يك‌ فرد چه‌ چيزي‌ شما را به‌ نوشتن‌ چيزهايي‌ كه‌ نوشته‌ايد وا داشت؟

 

مي‌خواستم‌ انديشه‌هايي‌ كه‌ ذهنم‌ را مشغول‌ كرده‌ بودند از سرم‌ بيرون‌ بكشم. خيلي‌ ساده. من‌ يك‌ نمايشنامه‌ نويسم‌ پس‌ مي‌نويسم. من‌ اين‌ هستم‌ و اين‌ چيزي‌ است‌ كه‌ انجام‌ مي‌دهم. فكر مي‌كنم‌ اين‌ در مورد همه‌ آدم هاي‌ خلاق‌ درست‌ باشد. بعضي‌ آهنگسازند بعضي‌ ديگر دقيقا متوجه‌ نمي‌شوند.فكركنيد هنري‌ جيمز تصور مي‌كرد بايد نمايشنامه‌ نويس‌ شود، خوب‌ اشتباه‌ بود. يا آرتور ميلر مي‌خواست‌ رمان‌ نويس‌ شود او هم‌ اشتباه‌ مي‌كرد.

* شما جايگاه‌ نويسنده‌ را در جامعه‌ چگونه‌ مي‌بينيد؟

 

جنبی!! شاهد هم‌ جامعه‌ آن ها را تحمل‌ مي‌كنند.نوشته‌ بايد مفيد باشد. در صورتي‌ كه‌ نتواند مردم‌ را از مسووليت‌هاي‌ آگاهي‌ بخش‌شان‌ آگاه‌ كند، كارش‌ هيچ‌ فايده‌اي‌ ندارد. با اين‌ وجود همه‌ ما مي‌نويسيم‌ چون‌ آنچه‌ را كه‌ مي‌بينيم‌ دوست‌ نداريم‌ و دنيايي‌ بهتر و متفاوت‌ مي‌خواهيم. اين‌ مطمئنا دليل‌ نوشتن‌ ماست.

         

* پس‌ هدفي‌ داريد؟

البته‌ براي‌ هر چيزي‌ هدفي‌ وجود دارد. شايد به‌ جز حزب‌ جمهوري‌ خواه‌ كه‌ احتمالا هدفشان‌ آموختن‌ ترس‌ و نفرت‌ به‌ ماست.

* در هر حرفه‌اي‌ دوران‌ ركود و نااميدي‌هايي‌ وجود دارد. چه‌ طور با آن‌ برخورد مي‌كنيد؟

 

به‌ نظر من‌ بايد قبول‌ كرد كه‌ هيچ‌ كس‌ به‌ ما قول‌ يك‌ باغ‌ گل‌ را نداده‌ است. بعضي‌ وقت‌ها اوضاع‌ رو براه‌ است‌ و گاهي‌ اوقات‌ شرايط‌ دشوار مي‌شود. اگر درك‌ شخصي‌ از مساله‌اي‌ با شكست‌ يا پيروزي‌ نداشته‌ باشيم‌ به‌ مشكل‌ برخورد خواهيم‌ كرد. من‌ معتقدم‌ بعضي‌ از نمايش‌هايم‌ كه‌ محبوبيت‌ كم­تري‌ دارند بهترين­ها هستند و سرانجام‌ كشف‌ مي‌شوند.من‌ هيچ‌ گاه‌ در استعداد نويسندگي­‌ام‌ اعتماد به‌ نفس‌ پاييني‌ نداشتم. اين‌ اشتباه‌ و وحشتناك‌ به‌ نظر مي‌رسد اما درست‌ است‌ هيچ‌ گاه‌ در توانايي‌ نويسندگي‌ام‌ شك‌ نكردم. 

* آيا تا حالا از عدم‌ اعتماد به‌ نفس‌ يا ترس‌ از شكست‌ رنج‌ برده‌ايد؟

 

نه. نه. نه. اما حالا كه‌ خيلي‌ پير شدم‌ مي‌ترسم‌ كه‌ ذهنم‌ هم‌ پير شده‌ باشد.آيا اين‌ داستان‌ عجيب‌ را درباره‌ي‌ برنارد شاو شنيديد كه‌ يك‌ روز در سن‌ 90 سالگي‌ وقتي‌ يكي‌ از نمايش‌هايش‌ را مي‌خواند در فهم‌ آن‌ به‌ مشكل‌ برخورد و براي‌ فهميدن‌ نمايش، آن‌ را دوباره‌ نوشت‌ و ساده‌اش‌ كرد. به‌ نظر من‌ آن­ها بايد نمايش‌هايش‌ را از او دور مي‌كردند چون‌ او قبلا آن­ها را تمام‌ كرده‌ بود. احتمالا با اين‌ كار بعضي‌ از نمايش‌هاي‌ شاو را نجات‌ مي‌دادند.

* احتمال‌ مي‌دهيد كه‌ شما هم‌ اينكار را بكنيد؟

 

خداي‌ من، اميدوارم‌ اين‌ اتفاق‌ نيفتد. از بقيه‌ انتظار دارم‌ كه‌ نمايش‌هايم‌ را از من‌ دور كنند تا چنين‌ كاري‌ نكنم.

 

* در هر زمينه‌اي، وقتي‌ كسي‌ در معرض‌ انتقادات‌ باشد. نمي‌تواند هميشه‌ همه‌ را راضي‌ نگه‌ دارد شما با اين‌ مساله‌ چطور برخورد مي‌كنيد؟

 

چرا همه‌ بايد از كارهاي‌ آدم‌ خوششان‌ بيايد؟ هر نمايشي‌ اهميت‌ خودش‌ را دارد. بعضي‌ نمايش‌ها ساده‌اند بعضي‌ ديگر پيچيده. بعضي‌ تجربي‌اند و بعضي‌ ديگر ناتوراليستي‌اند. اگر فقط‌ براي‌ خشنودي‌ مخاطب‌ تلاش‌ كنيم‌ محكوم‌ به‌ شكست‌ خواهيم‌ بود.

* پس‌ بايد شجاعت‌ بيان‌ اعتقادات‌ راسخ‌ خود را داشته‌ باشيد؟

 

بايد نمايشي‌ كه‌ توي‌ ذهنمان‌ هست‌ را بنويسيم‌ و باور داشته‌ باشيم‌ كه‌ استعدادمان‌ زايل‌ شده، و اگر مردم‌ خوب‌ به‌ نمايشنامه‌ها توجه‌ كنند احتمالا چيزهايي‌ ياد مي‌گيرند.

* آيا به‌ استقبال‌ خطر مي‌رويد؟ به‌ نظر شما خطر طلبي‌ براي‌ يك‌ نمايشنامه‌نويس‌ لازم‌ است؟

 

من‌ كه‌ هر روز صبح‌ بيدار نمي‌شوم‌ و نمي‌گويم، الان، بايد دنبال‌ خطر بروم‌ مطمئنا به‌ اين‌ شكل‌ نيست. ولي‌ فكر نمي‌كنم. تا حالا در كارم‌ سازش‌ كرده‌ باشم. فكر نمي‌كنم‌ هيچ‌ وقت‌ به‌ خودم‌ گفته‌ باشم‌ “هي، اين‌ موضوع‌ جذابيت‌ ندارد پس‌ بهتر است‌ ننويسمش” يا “هي، بهتر است‌ اينجا ساده‌اش‌ كنم”. همچنين‌ برعكس‌ آن‌ عمل‌ نكرده‌ام‌ - تلاش‌ كنم‌ تا با پيچيده‌تر كردن‌ نمايش‌هايم‌ خودم‌ را بهتر نشان‌ دهم. نه‌ هيچ‌ وقت‌ اين‌ كارها را نكرده‌ام. فقط‌ بايد چيزي‌ را كه‌ توي‌ ذهن‌ هست‌ نوشت.

* از نظر شما نسخه‌ي‌ اول‌ مهم­تر است‌ يا نسخه‌ي‌ بازنويسي‌ شده؟

 

من‌ بازنويسي‌ نمي‌كنم. خب، البته‌ نه‌ زياد. فكر مي‌كنم‌ شايد قبل‌ از اينكه‌ متوجه‌ شوم‌ دارم‌ نمايشنامه‌اي‌ مي‌نويسم‌ بازنويسي‌اش‌ مي‌كنم‌ چون‌ واضح‌ است‌ كه‌ قوه‌ي‌ ابتكار در ضمير ناخودآگاه‌ مستتر است، موافقيد؟ شايد هم‌ ضمير ناخودآگاه‌ مانع‌ نوشتن‌ شود. فكر مي‌كنم‌ نمايش‌هايم‌ قبل‌ از اينكه‌ متوجه‌ آن­ها شوم‌ تقريبا شكل‌ مي‌گيرند.

ساختار آن ها در ناخودآگاهم‌ شكل‌ مي‌گيرند و سپس‌ به‌ خودآگاهم‌ مي‌آيند و بعد از آن‌ روي‌ كاغذ نوشته‌ مي‌شوند. به‌ محض‌ اينكه‌ اراده‌ مي‌كنم‌ تا نمايشي‌ را روي‌ كاغذ بنويسم‌ تقريبا مي‌توانم‌ به‌ شخصيت‌ها اعتماد كنم‌ تا نمايشم‌ را بنويسند. پس‌ خودم‌ را به‌ آن ها تحميل‌ نمي‌كنم. بهشان‌ اجازه‌ مي‌دهم‌ موضوع‌ خودشان‌ را داشته‌ باشند و بگويند و آنچه‌ را كه‌ مي‌خواهند انجام‌ دهند تا نمايش‌ نوشته‌ شود.

* با “چه‌ كسي‌ از ويرجينيا وولف‌ مي‌ترسد” به‌ شهرت‌ رسيديد. نمايش‌ همان قدر موفقيت‌ تجاري‌ داشت‌ كه‌ منتقدين‌ از آن‌ استقبال‌ كرده‌ بودند.

 

اولين‌ نمايشم‌ بود كه‌ اجرايش‌ بيشتر از 55 دقيقه‌ طول‌ مي‌كشيد.

* و چه‌ تاثيري‌ روي‌ شما گذاشت؟

 

چه‌ چيزي، اينكه‌ بيش­تر از 55 دقيقه‌ بود؟

* نه، منظورم‌ شهرت‌ است.

 

من‌ آدم‌ مشهوري‌ نيستم. به‌ هر حال‌ من‌ به‌ اين‌ چيزها فكر نمي‌كنم. وقتي‌ مي‌ديدم‌ مردم‌ نمايشم‌ را دوست‌ دارند لذت‌ مي‌بردم. همين‌ كافي‌ است. اما آن­ها “داستان‌ باغ‌ وحش”، “روياي‌ آمريكايي”، “مرگ‌ بي‌اسميت” و ... را هم‌ دوست‌ داشتند. ولي‌ اين‌ يكي‌ فرق‌ مي‌كرد. اين‌ در برادوي‌ بود به‌ همين‌ دليل‌ چشم‌ و هم‌ چشمي‌ و واكنش‌هاي‌ مضحكي‌ مانند آن‌ وجود داشت. خب‌ تئاتر تجاري‌ است‌ ديگر، بايد با مسايلش‌ كنار آمد.مي‌دانيد كه‌ حدود 28 نمايش‌ نوشته‌ام. فكر مي‌كنم‌ نخستين‌ اجراي‌ بيش­تر آن­ها در سالن‌هاي‌ كوچك‌ بود و كم­تر از نصف‌ نمايش‌هايم‌ در برادوي‌ اجرا شدند. اين‌ از نظر من‌ اهميتي‌ ندارد. بيش­تر سالن‌هاي‌ برادوي‌ خيلي‌ بزرگند. من‌ سالن‌هاي‌ 400 نفره‌ را به‌ سالن‌هاي‌ 900 نفره‌اي‌ كه‌ در واقع‌ اتاق‌ خواب‌ تماشاگرانند ترجيح‌ مي‌دهم. مي‌دانم‌ كه‌ تماشاگران‌ سالن‌هاي‌ كوچك‌ خيلي‌ هوشيارتر، جوان‌تر و باهوش‌تر از تماشاگران‌ سالن‌هاي‌ برادوي‌ هستند پس‌ واقعا خوشحال‌ مي‌شوم‌ كه‌ نمايش‌ ديگري‌ در برادوي‌ نداشته‌ باشم‌ مگر اينكه‌ باز هم‌ بخواهم‌ به‌ تماشاگرانش‌ تلنگري‌ بزنم.

* آيا تا حالا مجبور به‌ سازش‌ شديد؟

 

در دوره‌اي‌ خاص‌ از برخي‌ عوامل‌ كار كه‌ بايد تحملشان‌ مي‌كردم‌ راضي‌ نبودم، غير از آن‌ چيز ديگري‌ نبود.به‌ نظر من‌ تئاتر، هنر خلاقيت‌ است‌ و سايرين‌ براي‌ آدم‌ كار مي‌كنند. ولي‌ وقتي‌ ديدم‌ همه‌ اصرار دارند كه‌ تئاتر هنري‌ اشتراكي‌ است‌ - چيزي‌ كه‌ هيچ‌ وقت‌ قبول‌ نكرده‌ام. گفتم‌ “بسيار خب، اين‌ مردم‌ فكر مي‌كنند كه‌ خيلي‌ باهوشند. من‌ هر چيزي‌ كه‌ آن ها بخواهند را انجام‌ خواهم‌ داد.” متن‌ را تغيير ندادم‌ و با خيلي‌ از همكاراني‌ كار كردم‌ كه‌ دوستشان‌ نداشتم‌ يا در واقع‌ مورد قبولم‌ نبودند. تجربه‌ي‌ شكست‌ مفتضحانه‌اي‌ بود. اگر قرار است‌ افتضاحي‌ بار بياورم‌ ترجيح‌ مي‌دهم‌ مربوط‌ به‌ كار خودم‌ باشد. دوست‌ دارم‌ اعتبار و اشتباهم‌ دست‌ خودم‌ باشد. چون‌ مي‌توانم‌ به‌ همان‌ اندازه‌اي‌ اشتباه‌ كنم‌ كه‌ فرد ديگري‌ كه‌ شما مي‌شناسيد ممكن‌ است‌ آن‌ اشتباه‌ را بكند. ولي‌ فكر مي‌كنم‌ اشتباهات‌ خودم‌ جالب‌ترند. به‌ هر حال‌ آن ها اشتباهات‌ من‌ هستند.

* الان‌ چه‌ نظري‌ درباره‌ي‌ موفقيت‌ داريد كه‌ وقتي‌ جوان‌تر بوديد نداشتيد؟

 

مطمئن‌ نيستم‌ وقتي‌ كارم‌ را شروع‌ كردم‌ به‌ اين‌ چيزها فكر مي‌كردم. ولي‌ فكر مي‌كنم‌ اساسا موفقيت‌ يك‌ هنر در مفيد بودن‌ آن‌ است. چون‌ هر هنري‌ بايد مفيد باشد. اگر هنر صرفا تزييني‌ يا غيرواقعي‌ باشد چيزي‌ جز اتلاف‌ وقت‌ نيست. ما مي‌نويسيم‌ چون‌ دوست‌ داريم‌ مردم‌ مثل‌ ما رفتار كنند، مثل‌ ما فكر كنند. فكر مي‌كنم، موفقيت‌ در داشتن‌ اين‌ هدف‌ است.

* دقيقا توضيح‌ مي‌دهيد كه‌ منظور شما از “مفيد بودن” چيست؟

 

كلا هنر مفيد است، چون‌ بيش­تر درباره‌ي‌ آگاهي‌ با ما صحبت‌ مي‌كند. هنر بايد ما را به‌ تفكر وادارد و مرتبا ارزش‌هايمان‌ را ارزيابي‌ كند تا بفهميم‌ چيزهايي‌ كه‌ 20 سال‌ باورشان‌ داشته‌ايم‌ هنوز هيچ‌ اعتباري‌ دارند. هنر بايد كمك‌مان‌ كند تا تغيير ارزش‌ها را درك‌ كنيم. اگر از كشف‌ امكانات‌ ذهنمان‌ دست‌ برداريم، به‌ خواب‌ مي‌رويم‌ و در اين‌ صورت‌ چرا واقعا نخوابيم؟ پس‌ هر هنري‌ بايد مفيد باشد. بهترين‌ نمونه‌ي‌ اين‌ نوع‌ هنر، هنر آفريقايي‌ است‌ كه‌ هنري‌ مفيد است. كساني‌ كه‌ كار هنري‌ مي‌كنند به‌ خودشان‌ فكر نمي‌كنند. “هي‌ ما يك‌ پيكرتراش‌ فوق‌ العاده‌ايم”. نه. آن ها فقط‌ بعضي‌ چيزها را مفيد مي‌سازند. فكر مي‌كنم‌ اين‌ در مورد رمان، نمايشنامه‌ و شعر صادق‌ است. فكر مي‌كنم‌ همه‌ي‌ آدم‌هاي‌ خلاق‌ به‌ طور جدي‌ همين‌ احساس‌ را دارند. بيش­تر ما به‌ قدر كافي‌ باهوش‌ هستيم‌ تا درباره‌ي‌ چنين‌ چيزي‌ حرفي‌ نزنيم.

* درباره‌ي‌ “ارزش‌ها” گفتيد. اين‌ روزها در آمريكا حرف‌هاي‌ زيادي‌ در مورد ارزش‌ گفته‌ مي‌شود. شما چه‌ نظري‌ داريد؟

 

هميشه‌ بيش­تر كلمات‌ بد به‌ كار برده‌ مي‌شوند. من‌ خيلي‌ درباره‌ي‌ ارزش‌هايم‌ فكر نمي‌كنم. اگر كسي‌ بخواهد نظر مرا بداند، مي‌توانم‌ ادعا كنم‌ كه‌ ارزش‌هايم‌ را مي‌شناسم. من‌ هر كاري‌ را كه‌ احتمال‌ مي‌دهم‌ مي‌تواند ما را از نيروي‌ تاريكي‌ كه‌ در تلاش‌ است‌ تا جانشين‌ دموكراسي‌ شود، حفظ‌ كند انجام‌ خواهم‌ داد. به‌ همين‌ دليل‌ بايد با آرامش‌ فضاي‌ جامعه‌ را باز كنيم. من‌ تلاش‌ مي‌كنم‌ خودمان‌ را نسبت‌ به‌ اين‌ واقعيت‌ آگاه‌ كنم‌ كه‌ دموكراسي‌ نيازمند راي‌گيري‌ آگاهانه‌ است‌ و دموكراسي‌ كه‌ الان‌ داريم‌ شكننده‌ است. به‌ اعتقاد من‌ اساسا در نگاه‌ فلسفي‌ كلي، هنر سياسي‌ است.

* منظورتان‌ اين‌ است‌ كه‌ در كارهاي‌ شما پيامي‌ هست؟

 

شايد اي‌ كاش‌ يك‌ خروار پيام‌ باشد. بايد در زندگي‌ دخالت‌ كرد و تنها در آنچه‌ كه‌ ساده‌ است‌ غرق‌ نشد. تا آن جايي‌ كه‌ مي‌دانم‌ تنها يك بار زندگي‌ مي‌كنيم‌ و چقدر وحشتناك‌ است‌ اگر در پايان‌ خط‌ ببينيم‌ كه‌ هيچ‌ وقت‌ به‌ معناي‌ واقعي‌ زندگي‌ نكرده‌ايم.

* وقتي‌ نوشتن‌ را شروع‌ كرديد تصور مي‌كرديد كه‌ سه‌ جايزه‌ي‌ پوليتزر ببريد؟

 

فكر نمي‌كنم‌ سه‌ جايزه‌ خيلي‌ زياد باشد.

* جايزه‌ چقدر براي‌ شما اهميت‌ دارد؟

 

ببينيد، اگر جايزه‌اي‌ به‌ آدم‌ بدهند، خب‌ گرفتن‌ آن‌ دلچسب‌ است. پس‌ هر وقت‌ كه‌ جايزه‌اي‌ مي‌گيرم‌ غافلگير مي‌شوم‌ و هر وقت‌ هم‌ كه‌ چيزي‌ نصيبم‌ نمي‌شود باز هم‌ غافلگير مي‌شوم. در واقع‌ در حيرت‌ دايمي‌ زندگي‌ مي‌كنم

* آيا چيزي‌ هست‌ كه‌ دوست‌ داشته‌ باشيد انجامش‌ بدهيد ولي‌ نشده‌ باشد؟

 

پرش‌ با چتر نجات! البته‌ اگر تضمين‌ كنند كه‌ تا وقتي‌ كه‌ پايم‌ به‌ زمين‌ برسد چتر لعنتي‌ باز خواهد شد و دو پايم‌ نخواهند شكست. حتما انجامش‌ مي‌دهم. تجربه‌ي‌ سرگرم‌ كننده‌اي‌ خواهد بود. غير از آن، ترجيح‌ مي‌دهم‌ به‌ نوشتن‌ تا زماني‌ كه‌ مي‌توانم‌ بهتر و مفيدتر بنويسم‌ ادامه‌ دهم.

* به‌ نظر شما هميشه‌ فضاي‌ پيشرفت‌ فراهم‌ خواهد بود؟

 

مطمئنا هميشه‌ فراهم‌ است. به‌ اين‌ دليل‌ كه‌ معتقدم‌ - همين‌ حالا، آخر هفته‌ همان‌ چيزي‌ كه‌ جايزه‌ يك‌ عمر فعاليت‌ هنري‌ ناميده‌ شده‌ را از برادوي‌ مي‌گيرم‌ كه‌ به‌ طور ناگهاني‌ غافلگيرم‌ مي‌كند. من‌ هنوز كار ابدي‌ خودم‌ را انجام‌ نداده‌ام. ولي‌ به‌ نظر من‌ اگر مي‌خواهند جايزه‌ را قبل‌ از مرگ‌ اهدا كنند بايد آن‌ را خيلي‌ زودتر بدهند.

* به‌ عنوان‌ آخرين‌ سئوال، دوست‌ داريد از شما چطور ياد شود؟

 

ترجيح‌ مي‌دهم‌ ادامه‌ داشته‌ باشم‌ تا اينكه‌ به‌ ياد سپرده‌ شوم.

* آيا چيزي‌ هست‌ كه‌ ما در موردش‌ صحبت‌ نكرده‌ باشيم‌ و از نظر شما مهم‌ باشد؟

 

ببينيد، ما در مورد سه‌ مساله‌ خيلي‌ مهم‌ كه‌ هر نمايشنامه‌نويسي‌ دوست‌ دارد راجع‌ به‌ آن ها صحبت‌ كند حرفي‌ نزديم: جنسيت، پول‌ و غذا.

 

 

 




چاپ این مطلب |ارسال این مطلب | دفعات بازديد 1647 |

 
منوي اصلي
گفتگوها
Login






 مشکل در ورود به سيستم؟
 کاربر جديد؟ !عضو شويد