خسرو سینایی در سینمای ایران نه فقط یک کارگردان بلکه یک «مترجمِ جان» بود. او با دوربینش به سراغ کلماتی میرفت که زبان از بیان آنها عاجز بود؛ به سراغ دردهای مشترک بشری که در میان هیاهوی روزمرگی، نادیده میماندند.
اگر بخواهیم سینمای او را کالبدشکافی کنیم، بیش از آنکه با «تکنیک» مواجه شویم، با یک ریاضت عاشقانه روبرو هستیم.
سینایی مسافری بود که هیچگاه آرام نگرفت؛ از مستندهای تکاندهندهاش درباره لهستانیهای جنگزده در تهران تا روایتهایِ عمیقش از موسیقی و نقاشی. او به ما آموخت که «تاریخ»، نه در کتابهای خاکخورده بلکه در نگاه زنی که منتظر است، یا در لرزش دست هنرمندی که آخرین پرده عمرش را نقاشی میکند، جاری است.
زنده یاد سینایی، سینما را همچون موزهی زنده میدید. در آثار او، اشیاء، نورها و حتی سکوتها، شناسنامهای از هویت انسان ایرانی داشتند که در تلاقی با جهان، شکل میگرفت.
او غرب و شرق را نه در مقابل هم بلکه در پیوندِ ناگزیر رنج و آرزو ترسیم میکرد. او رفت اما «مرثیه»اش برای حقیقت باقی ماند.
سینایی به ما یادآوری کرد که هنر، تنها پناهگاه شریفی است که میتواند زشتی جنگ و فراموشی را با کیمیای زیبایی، به یادگاری برای آیندگان تبدیل کند. او کارگردانی بود که به جای ساختن «فیلم»، «خاطره» میساخت؛ خاطرههایی که با صدای ویولن یک فیلم، تا ابد در ذهن سینمای ایران طنینانداز خواهد بود.










